تبلیغات
فرشته های زمینی
 
دلم می خواد شما رو هم آشنا كنم با فرشته های زمینی ...حرفام همه حرفای دلم هست

اولین داستان فی البداهه من! :)

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
دوشنبه 12 اسفند 1392-11:10 ب.ظ

سلام

خوبین؟

الان میخوام براتون فی البداهه داستان بنویسم! نگران نباشید زیاد طولانی نیست نهایتا 3 قسمت خواهد بود

قسمت اول

یکی بود یکی نبود

یه دختری بود که یک روز یک پسری به خاطر علاقه  به پدر دختره اومد خواستگاریش ینی در واقع دختره رو ندیده بود و فقط پدرش رو میشناخت دورادور ینی پدراشون باهم دوست بودن

اون پسر اومد خواستگاری دختره

از راه دوری اومد

با دلی پر از امید و لبی خندان اومد

اون دختر زمانی که فهمید همچین خواستگاری داره گفت: من که نمیتونم این همه دور بشم!

قصدش این بود که به پسره بگه که یا بیاد توی شهر اونا کار و بارشو از سر بگیره یا اینکه بره از شهر خودشون زن بگیره

وقتی دختر و پسر رفتن داخل اتاق که با هم صحبت کنن پسر پرسید: شما تصمیم گرفتین که بیاین شهر ما زندگی کنید؟

دختر گفت: نه هنوز هیچ تصمیمی نگرفتم و فکر میکنم نتونم این کارو بکنم ، شما نمیتونید بیاید شهر ما کارتون رو ادامه بدید؟

پسر گفت : من 5 سالی هست که این کارو راه انداختم و الان کارم گرفته نمیتونم از نو شروع کنم و الان شرکتمون در وضعیت خوبی بسر میبره

...سوالای دیگه مطرح شدن و وحتی بحث به اینجا رسید که پسر گفت: من دوست دارم فرزندمون دختر باشه!

دختر در کمال ناباوری گفت : چه جالب من هم دوست دارم بچه ام دختر باشه!

.... اون جلسه تموم شد و مادر  پسر هم دید مادر دختر مایل به جدایی از دخترش نیست زیاد اصرار نکرد و گفت ما راضی نیستیم یک مادر و دختر رو از هم جدا کنیم

زندگی ادامه داشت و یک سال گذشت 

دختر هنوز گاهی یاد پسر میفتاد و با خودش میگفت که اون بیشترین تشابه رو با معیار هاش داشت

اما نمیتونست در این مورد حرفی بزنه

حتی یک شب خواب پسر رو دید!

پسر هم گاهی یاد دختر میفتاد و با خودش میگفت اون خیلی دختر صاف و صادقی بود ینی یکی مثل اون پیدا میکنم توی این شهر؟!

الان کجاس؟ازدواج کرده یا نه؟!

مادر پسر براش میرفت خواستگاری و چند باری پسر رو برد خواستگاری ولی پسر تا میومد با دختری آشنا بشه هر بار چیزی مانع میشد و نقطه ضعفی پیدا میکرد و با خودش میگفت اون دختر که این مورد رو نداشت یا در این مورد بهتر بود

خواستگار پولداری برای دختر اومد

کسی که میتونست براش یک زندگی آروم راحت و بی دغدغه بسازه

اما اونم یک ایراد بزرگ داشت 

خواستگار میخواست یک زن بخره! که آشپزی کنه خونه رو مرتب کنه تحصیل کرده باشه صبور و نجیب باشه و براش بچه بیاره و ...

دختر ولی دلش میخواست که در راه زندگیش پیشرفت کنه اون کسی رو میخواست که راه و هدف و  پیشرفتش رو بپذیره و اونو بخاطر خودش بخواد و بهش آزادی عمل در راه موفقیتش رو بده

.........

حالا به نظرتون ادامه این داستان چطور ممکنه باشه؟؟؟

اگه خوشتون اومد با نظراتتون دلگرمم کنید

درضمن قسمت بعدی رمزی میشه و رمز فقط به دوستان نظر دهنده داده میشه





نظرات() 

من کیستم؟

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
یکشنبه 4 اسفند 1392-10:44 ب.ظ

احساس من!

امروز احساسم گفت برم  سر خاک پدرم و رفتم و چقدر خوب بود 
آرووم شدم
بعدش رفتم و یه فیلم ایرانی خریدم که با مامان ببینیم!
 امروز یه خطایی کردم که مامان ازم دلخور شد
الانم دارم تاوان اشتباهمو پس میدم! 
اوضاع معده ایم داغونه!
خدا کنه لاغر بشم!
از فردا صبح میرم استخر
امروز در جواب سوال "من کیستم؟"
میخوام بنویسم :
من دختر پدرم هستم که کمی شبیه او هستم و سعی دارم از این پس بیشتر شبیه اش بشم
من قائم مقام خداوند روی زمین هستم
من عزیز دل مادرم هستم 
من لایق ستایش و تحسینم
من دلی به وسعت و عمق دریا دارم

من مدیر و مدبر زندگی ام هستم
من هر کجا که باشم خودم هستم با سادگی و شفافیت خاص خودم
من  خدا را دارم پس همه چیز دارم و خواهم داشت
من نویسندگی را دوست دارم
من شنا  را دوست دارم 
من از امروز به علاقه ی نویسندگی ام بیشتر بها خواهم داد (نقطه)
............................................
پی نوشت :آهنگ محمد رضا گلزار به اسم کارو به اینجا رسوندی بد نبود لذت ببرید 




نظرات() 

درسای جدید.... نقطه سر خط

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
یکشنبه 27 بهمن 1392-12:55 ب.ظ

دیروز و امروز یه درسایی یاد گرفتم

می نویسم که یادم بمونه

1)  اگر میخواهی معذرت خواهی کنی  گفتن دو کلمه ی " معذرت میخواهم " کافیست دیگر هیچ توضیحی در توجیح رفتارت نده
2) گاهی هر انسانی بچه میشود جیغ و داد و جار و جنجال به پا میکند ! دقیقا مثل هر کودک 6 ساله ای که به خواسته ها و نیاز هایش توجه نشده!
3) گاهی هر انسانی ممکن است مثل همان کودک 6 ساله لجوجانه و بی منطق شود و هر چی تو بیشتر اصرار کنی لجبازی او بیشتر میشود!
4) می شود از الان تا عید به صورت ام پی تری ! رفت باشگاه و لاغر شد!
5) می شود گاهی مقصر باشی و لایق بخشش و کمک یک انسان مهربان!
6) می شود بعد از n سال برگردی نقطه  ی اول ! و از نو راهی جدید را تجربه کنی(مثل مریم که بعد از سالها کامپیوتر خوندن رفته رشته ی روانشناسی ثبت نام  کرده از نو ! کارشناسی!





نظرات() 

وقتی رفتی

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
چهارشنبه 16 بهمن 1392-12:20 ق.ظ

آن لحظه ای که روح از نیمی از کالبدت رفته بود را دیدم 

و با دستانم آخرین تلاش هایم را کردم 
بی فایده بود
تو رفته ای 
.
.

ادامه مطلب


نظرات() 

پست ثابت

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
چهارشنبه 16 بهمن 1392-12:16 ق.ظ

خدا جونم میدونم که هر لحظه هستی

الان فردا و 5شنبه و بقیه ی 5 شنبه ها 
روز ارائه ی پروژه ام
روز اعلام نمرات
روز فارغ التحصیلیلم اگر باشم تا اون روز
روز دیدار
روز وداع 
روز دیدار دوباره 
روز آخرین دیدار
لحظه ی آخرین لبخند من و فرشته
لحظه ی اولین لبخند من و او

خیالم راحته که تو هستی و هوامونو داری هوای من و دلم رو




نظرات() 

My books

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
سه شنبه 15 بهمن 1392-07:51 ب.ظ

دندون دردی خفیف و قابل تحمل ولی اعصاب خرد کن کلافه ام کرده عصب کشی کردم دیروز ولی هنوز درد داره و درست نمیتونم غذا بخورم

تنبلی دیگه بسه پروژه رو باز شروع کنم بهتره تا بازم همش نیفته واسه روزای آخر!

کتاب هایی که از هر کدوم یک فصل خوندم وسوسه ام میکنن که برم سراغشون ولی نمیشه وقت نیست! حتی وقتی ایام تعطیلات بین ترم باشه هم اضزراب پروژه ی درس الگوریتم های موازی هست!
توی این مدت اتفاقای زیادی افتاد از جمله اینکه گوشی نازنینم رو از دست دادم گویا! ای گلکسی اس نازنینم چه دیدی که یکهو صفحه ات رفته رفته سیاه شد! 
از دست دادن گوشیم شاید چندان هم بی حکمت نبود
چند روزی در خلا اطلاعاتی بسر می بردیم ! تمام شماره های دوستام ،اساتید ،آموزشگاه ها دانشگاه ها مطب دکتر ها! همه و همه رو از دست دادم و چنان در سکوت اطلاعاتی بسر بردم که نگو و نپرس 
از اونجایی که انواع نرم افزار های ارتباط جمعی را هم داشتم و تا حدودی معتادشون شده بودم  هم دیگه بدتر
خلاصه که همچین زندگی نباتی ییییی داریم ما !
انگار درون غار دار دارم زندگی میکنم ولی از طرفی 11 کتابی که از نمایشگاه خریدم  مونس این روز هام بودن 
واقعا هم عالللللللللللی هستن همه شون
تا حالا از نمایشگاهی انقدر زیاد کتاب نخریده بودم! 
اونم یکی از یکی بهتر آره اینطوریاس عاشق کتابام شدم!!!! خدایا شکرت که هر چی که بهش نیاز داشتم جلوی چشمم قرار دادی
یکیشون کتاب 4 اثر از فلورانس ... معروف هست  میدونم همه تون خوندید و میدونید که چقدر عالی هست و الان میگید ینی تو تا حالا نخونده بودیش!! 
آره تا حالا قسمت نشده بود 




نظرات() 

دونه دونه

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
یکشنبه 13 بهمن 1392-12:33 ق.ظ

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی / دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی


این شعری بود که اتفاقی در مسیر برگشت تا خونه زمزمه میکردم زمزمه ام گاهی انقدر بلند میشپد که میترسیدم 

رهگذرانی که از کنارم میگذرن هم بشنوند!

امروز شهر ما برفی شد سفید و زیبا مثل اینجا و مثل یک نو عروس سپید زیبا و سرد و مغرور!

امروز از صبح انگار آسمون بساط پنبه زنی زیبایش را شروع کرده بود آرام و پر از ناز کرشمه جریان داشتند دونه های سبک و سپیدی که رهسپار راهی نامعلوم بودند

امروز توی خیابون بی واهمه دستم رو باز نگه داشتم زمانی که توی ایستگاه اتوبوس بودم و نشستن دونه ی برفی در دستم رو به فال نیک گرفتم 

دستام یخ زده بودند اما دونه ی برف انقدر زیبا بود و اومدنش روی دستم انقدر در دلم شادی آورد که سرما رو فراموش کرده بودم

امروز امیدوار تر شدم نسبت به دو روز پیش که ناامیدی داشت منو به سمت خودش میبرد

من بلاخره میتونم از پس این پروژه بر بیام هر چقدرم که سخت باشه من میتونم

حتی اگر سخت ترین موضوع رو انتخاب کرده باشم و همه ی هم کلاسیام بهم گفته باشن که این موضوع سخته!

حتی اگر ندونم استاد دقیقا چی میخواد ازم !!! حتی اگر استاد خودش بلد نباشه!

انقدر راه های مختلف رو براش پیاده میکنم که راضی بشه

انقدر بهش ایمیل میزنم که جواب بده!





نظرات() 

چرا؟!

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
سه شنبه 5 آذر 1392-02:29 ب.ظ

در گیر و دار حل تمرینام بودم که شنیدم مادرم با خاله ام حرف زد و چیزی که از این صحبت کوتاه برداشت کرد این بود که:

دختر خاله ام(هم سن و هم فکر و یار بچگی هام) که قبلا یک ازدواج نا موفق داشته و در مرحله عقد جدا شده بود قبل از محرم عقد کرده و رفته داره تهران زندگی میکنه و تنها به واسطه ی کلاس هایی که اینجا گرفته گاهی میاد و میره!
و خالم به قدری ناراحت بود که حتی نگفته طرف کی هست و علت این پنهان کاری چی بوده
و حتی گفته از من درموردش نپرسید!

من نمیدونم واقعا حیرانم نمیدونم خوشحال باشم که او الان شاید در آرامشه و خوشحال 
و یا ناراحت باشم از ناراحتی خالم و از اینکه به من نگفت  
هیچی نگفت وتوی صورتم نگاه کرده بود! چند روز پیش که توی یه مراسمی دیدمش! حرف هم زدیم ولی نگفت !من براش مثل بقیه فامیل میمونم انگار!
آخه چرا نگفت مگه ما بچگیمون اینهمه صمیمی نبودیم!؟
چرا انققققققققققققققققدددددددر فاصله گرفت

انقدر به این موضوع فکر کردم و بی نتیجه موندم که دیگه نمیخوام بهش فکر کنم حتی وقتی بهش ایمیل زدم و جواب نداد زنگ زدم جواب نداد
دیگه من هیچ تلاشی نمیکنم
من حتی میخوام تلافی کنم کارشو! شرمنده خواهرم شدم و گفتم نه من نمی تونم ناراحتیمو پنهان کنم از این قضیه!
من حتی به این فکر کردم که اونها رو عروسی خودم دعوت نکنم و بهشون خبر هم ندیم! و حتی بچه دار شدنم هم خبر ندم!

نمیدونم چم شده شاید بخاطر اینکه من خیلی به فکرش بودم و حتی براش دعا میکردم ولی اون با این همه سردی .......
شاید کم ظاقت شدم
ضرفیت ندارم کسی که بهم نزدیک بوده اینجوری باهام رفتار کنه

من و اون هیچوقت درمورد روابطمون حرف نزدیم شاید حق داشت نگه چون من تصور نمیکردم رابطه ای با جنس مخالف برقرار کنه! اصلا بهش نمیومد اصلا
اونم تصور نمیکرد که من همچین مسائلی داشته باشم
حتما به منم نمیاد!





نظرات() 

خدا

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
سه شنبه 5 آذر 1392-02:22 ب.ظ

گاهی خسته میشوم از این دختر بودن

گاهی از بچه ی آخر بودن و این همه اختلاف سن با مادرم خسته ام
گاهی میگویم چرا مرا اشتباهی انقدر دیر به این دنیا آورده اند 
گاهی میگویم چه گناهی داشتم که بچه ی آخر شدم
چه گناهی داشتم که دختر شدم!
چه گناهی داشتم که هنوز محدودم
هنوز دل شکسته ام
هنوز تنهام
هنوز بی قرارم
خدا خودش میتواند یک روز جای من باشد!؟
خدا میفهمد بیشتر از همه 
درد دارم شاید بیشتر از همه ی همسالانم
خدا یک روز مرا توجیح میکند که چرا این همه درد کشیدم و در عوض چه چیزی دریافت کردم




نظرات() 

سه روز وقت دارم

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
یکشنبه 26 آبان 1392-02:50 ب.ظ

میون خاطراتم با تو همیشه خندس

طرحی که از تو دارم شبیه یک پرندس


سلام دوستام

نمیدونم براتون اتفاق افتاده که حال و روزتون مثل من بشه یانه
هم کلاسی هام همه رو کمک من حساب کردن!
چه خوش خیالن
چقدر مطمئنا که من هستم
من هیچ وقت قدرت نه گفتن نداشتم یک بارم تحت فشار نه گفتم که بعد چوبشو خوردم!
خسته شدم از این وضعیت هر کس هر خواسته ای داره میگرده منو پیدا میکنه و به من میگه!
بعد اگر حوصله نداشته باشم یا به هر دلیل جواب ندم دلخور میشن در حد شکست عشقی!
اصن بزار دلخور بشن
بزار بفهمن که من هم حق دارم مهربون نباشم
توی دفتر ثبت زیبایی های زندگیم
از امشب مینویسم که چقدر به  هدف هام پرداختم و چقدر از وقتم صرف کمک به دیگران و جواب دادن به سوالات شده!
ینی خدا این سه روز رو به خیر و خوشی بگذرونه با این همه تکلیف و تمرین و ترجمه که دوستان هم انتظار دارن یه نسخه هم واسشون بفرستم! (رو که نیست!) 4شنبه هم من شرمنده این حس نه گفتنم نشم صلوات





نظرات() 

گاهی تو

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
یکشنبه 26 آبان 1392-10:43 ق.ظ

گاهی نیاز دارم به تو که فقط باشی کنارم

گاهی پناه می آورم به تو از هوای سرد رابطه 
گاهی حتی پیامت میشود کوچکترین دلگرمی برای دل سردم
گاهی این گوشی رو مثل همیشه خاموش نمی ذارم شاید تو خواستی پیامی و حتی شکلکی
گاهی من میمانم و خود خدا تنهای تنها چون می ترسم که روزی برسه تو هم نباشی و من باید برای اون روز آماده باشم
گاهی در تاریک ترین نقطه ی شب امید روشنی مثل نور ماه میفته رو دلم

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه !






نظرات() 

تموم شد

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
جمعه 3 آبان 1392-05:25 ب.ظ

یعنی امروز هر چی بین من و تو بود تموم شد؟!

چه شیک و راحت بدرود گفتیم!

مطمئنم برای تو که همینطور بوده
بلاخره تو یه هدف به خصوصی داشتی که با هدف من متفاوت بود 
تو پول میخواستی بدون اینکه خودتو در گیر احساسی بکنی ! واقعا چیکار کردی با خودت و احساساتت !
من نه پول میخواستم نه یک رفاقت موقتی من میخواستم احساساتم رو برای همیشه باهات شریک بشم که دیدم آدمش نیستی
حداقل انقدر با خودم رو راستم که میدونم اشتباهی نکردم من از اول هدف دیگه ای نداشتم پس ناراحت نیستم 
هیچ کدوم از ما نرسیدیم به اونچه که میخواستیم! این یعنی شکست؟!
نه بزار همونقدر راحت و شیک که بدرود گفتیم بگذریم و بریم پی کارمون تو برو دنبال همون چیزی که میخواستی
منم بهتره برم 
هر جایی بهتر از ماندن در این سرماست جایی که تو ایستاده ای و منو متهم میکنی به بی اعتمادی که پولمو به جیب بزنی! و وقتی من حتی علیرقم میل باطنی ام اجازه این کارو ندارم 
آری من محدود تر از این حرفام 
مدت هاست که میدونم چه حق هایی دارم و چه حق هایی ندارم

الان باید ناراحت باشم؟
نه هنوز که هیچ حسی ندارم جز حیرت! چی آدمارو به جایی میرسونه که انقدر راحت بگذرن و برن
چی باعث شد که همه چی نابود بشه
پول؟
بی اعتنایی به احساسات؟
تو رو که مطمئنم دل نبستی
من اگر دل بسته باشم باید ناراحت باشم!
ولی از روزی که یه حرفایی زدی از چشمم و از دلم افتادی!
نمیدونم اون حرفای خودت بود یا باور های کهنه ای که توی ذهنت تزریق شده 
و حتی نفهمیدم که الان منظورت از "درد" چی بود میخواستی با احساساتم بازی کنی؟ به عبارتی آخرین برگتو رو کنی؟یا واقعا چیزای ناگفته ای مونده؟
اگرم چیزی باشه تو حق نداشتی تا این حد مخفیش کنی
به هر حال تموم شد
دلت نمیخواد دیگه شروع کنم سوال کردن و این بشه روزنه ای که باز یادت بیاد من گولتو نخوردم
منم نمیخوام دیگه چیزی بگم
گاهی وقتا لازم نیست همه چیزو کشف کنم!







نظرات() 

بیو/بایو؟!

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
شنبه 27 مهر 1392-04:52 ب.ظ

اهم
سلام دوستام
امروز از پای لبتاب اگه بلند شده باشم فقط بخاطر صبونه و ناهار و خرید کوچولو واسه مامان و یه کوچولو تلویزیون بوده!!!!!!
این" اف بی "مارو درگیر خودش کرده بدجور! و همزمان آهنگایی که هر کدوم منو درگیر خودشون میکنن!
حس خوبی بود که یه نفر درخواست دوستیمو قبول کرد! البته فکر نکنید به هر کسی درخواست دوستی میدما!
اون فرد باید خییییلییییییی محترم و خاص باشه که من دلم بخواد جزو فرندام باشه بعد از محسن چاووشی! این دومین باری هست که برای کسی درخواست دوستی میفرستم!
ینی میخوام بگم در این حد خاص! 
اینکه با محسن چاوشی یه چند سالی هست فرندیم رو هم خواستم گفته باشم

از حالا تا 8 شب معماری پیشرفته رو میخونم از رفرنس انگیلیش و امیدوارم کاملا متوجه شده باشم!
از 11 تا 12 هم دلم میخواد( توجه بنمایید که دلم میخواد) اسلاید های بیو انفورماتیک یا همون زیست شناسی درگیر با کامپیوتر رو بخونم ! انگار قسمت اینه که رشته ی دکترام رو از الان معلوم کنم از این بیو یا بایو ! بدم نیومد تا قسمت چی باشه!


شب میام این پست رو کامل میکنم و امیدوارم که درسامو خونده باشم


بعدا نوشت : امان از دندون درد!




نظرات() 

باید ماسک میزدم؟

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
چهارشنبه 24 مهر 1392-01:08 ب.ظ

ای بخشنده ترین و مهربان ترین و لطیف ترین


من توی زندگیم خیلی جاها خطا کردم و تو باز بخشیدی هزاران بار  خریت کردم باز هیچی نگفتی 
میدونم چقدر خریت در این مورد کردم!
میشه بازم ببخشی؟ 


میشه باز هم در لطف و رحمتت رو بروم باز کنی؟

حالی که الان دارم رو هیچ کس نمیفهمه حتی مادرم و خواهرم 
اونا درک نخواهند کرد که چه حسی دارم و چرا انقدر اصرار دارم 
اونا هیچوقت درک نمیکنن چون الان جای من نیستن
فقط تو میفهمی فقط تو می دونی 
خودت درستش کن برای تو که کاری نداره
من بخاطر فشار های اونا نمیتونم حتی بیان کنم قضیه رو چه برسه به اینکه بخوام کار دیگه ای انجام بدم
به بزرگی خودت قسمت میدم 
به تو میگم 
از تو میخوام
به آغوش خودت پناه میارم 
ای همیشه پشتیبانم
نه مامان نه خواهرم نه عمو هام فقط خودت میتونی درستش کنی
یکی گفت شانس 1 بار در خونه ی آدمو میزنه نمیدونم این شانس بوده یا نه ولی معتقدم تو بخوای بازم در خونه مو میزنه
خوابی که پریشب دیدم خیلی عجیب بود ینی این خواب تعبیر میشه؟
چون تا زمانی که مامان واسه نماز بیدارم میکرد ادامه داشت نمیدنم این رویا صادقه بوده یا نه
ینی میشه این رویا واقعی بشه؟
خداجونم ینی ایراد از منه؟من مقصرم؟
خدا جونم خودت شاهد بودی خودت میدونی که من قصدم چی بود خودت میدونی که من فقط خواستم صادق باشم خواستم خودم باشم بدون هیچ ماسکی
خداجونم اگه بی ماسکی بده پس از این به بعد ماسک بزنم؟
دلت میاد این دختر بره زیر ماسک؟
قربونت برم الان که اشکای این دخترو داری میبینی میزان پشیمونیشو میفهمی؟
خداجونم زندگی این دختر مگه ساده بوده تا حالا ؟خب خودت بگو چیکار کنه این دختر

*** دوستای مهربونم برام دعا کنید این روزا 




نظرات() 

عنوان نداره ذهنم امشب

نوشته شده توسط :1 دختر زمینی
یکشنبه 21 مهر 1392-12:26 ق.ظ

دختر همکلاسی کلاس شبکه: دعا کن منم ارشد قبول بشم دلم میخواد یه جای خوب قبول بشم میخوام بترکونم

من: چشم عزیزم ایشالا روزانه قبول میشی!
دختر :تو مخ میزنی دیگه ؟من میخوام برم فقط مخ بزنم و بترکونم!
من: :| :| :|
دختر: ای بابا دختر تو ارشدم مخ نزنی کجا میخوای مخ بزنی؟میشه من یه روز بیام کلاستون؟
من: کلا بلد نیستم مخ بزنم! اصن یه وضعی


بی ربط:
_جزوه نوشتن با سرعت نور یه طرف 
_پاک نویس کردنش یه طرف دیگه! جزوه دادن به همکلاسیای تنبل جزوه ننویس یه طرف اون ورتر
_ از جزوه ات عکس گرفتن و ایمیل کردن واسه همکلاسی های پرتوقع یه طرف خیلی اون ور تر!!!




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:


Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت


دریافت کد آمارگیر سایت

شمارنده





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox